خرید بک لینک


پناه می برم بر جهان صامت ها ...

نور ، تصویر .




برچسب: صامت,صامت لو تكلم,صامت لو تكلما لفظ النار والدما, نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 0:05

دلم می خواهد توتو باشم و دستم را آلفردو بگیرد به دل سینما پارادیزو بسپارد . دلم می خواهد چون فریادی در باد ، دلم می خواهد ترانه ای در باد باشم رها و رها و رها ... دلم می خواهد چون گمگشتگی و سرگردانی و انتظار یک نامه ی آمده از جنگ باشم که در میانه ی راه از کیف پستچی افتاده باشد و دست به دست در باد بچرخم ....همانقدر کشدار و محتمل ... همانقدر بلاتکلیف ، همانقدر پا در هوا ... نه آنقدر توانم هست که دستانم را کش بیاورم تا از آسمان ستاره ای بچینم و نه آنقدر قانع که آسمان تاریک زیر قدم های کشیده ام باشد . حس امروزم با این آهنگ همراهی می کند .... دریافت

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 0:04

مگر می شود که فکر کنم بخش مهمی از گذشته ام را خواب دیده ام ؟؟ از شلوغی که فرار می کنم و به شب و اتاقم پناه می برم ، لباس مبدل شاد روز را از تن خارج می کنم و می شوم همان آدم چند ماه پیش و پیش تر ها و پیش تر ها و حالا که خوب نگاه می کنم می بینم شده ام همان آدم غمگین همیشگی . *** و امروز یادم افتاد که آن روز در بچگی در خانه ی مادر بزرگ ، آن آدم روانی همیشه تنها ، من و او در نقطه ای مشترک خیره شدیم .مورچه ها در چند ردیف مرتب با هم در حرکت بودند . با همان نگاه که رد مورچه ها را می گرفت گفت : دارن کلا خونشونو جابجا میکنن . در سکوتم گوش میدادم و به این فکر کردم که چقدر مبادی آداب شده و به حقوق حیوانات و حشرات هم این بار دارد احترام می گذارد ... چیز عجیبی بود . اتفاق عجیبی بود. *** اتفاق عجیبی بودیم . زندگی من ... به نظر من زندگی تا آنجا ادامه دارد که هیچ چیز بزرگ هنوز معلوم نیست . مثلا هنوز همان نوجوان بازیگوشی و دنیا در ابعاد کوچکش دارد با تو زندگی میکند و بیشتر از هر زمانی دیگر با تو راه می آید . اما زندگی از آنجا به بعد که کاره ای شده ای و ازدواج کردی و بچه دار شدی ... چیز بیخود و حا

برچسب: من و این,من و این همه غم ارباب ارباب,من و این همه خوشبختی محاله, نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 0:04

صفحه بندی