دلم می خواهد توتو باشم و دستم را آلفردو بگیرد به دل سینما پارادیزو بسپارد . دلم می خواهد چون فریادی در باد ،
دلم می خواهد ترانه ای در باد باشم رها و رها و رها ...
دلم می خواهد چون گمگشتگی و سرگردانی و انتظار یک نامه ی آمده از جنگ باشم که در میانه ی راه از کیف پستچی افتاده باشد و دست به دست در باد بچرخم ....همانقدر کشدار و محتمل ... همانقدر بلاتکلیف ، همانقدر پا در هوا ...
نه آنقدر توانم هست که دستانم را کش بیاورم تا از آسمان ستاره ای بچینم و نه آنقدر قانع که آسمان تاریک زیر قدم های کشیده ام باشد .
حس امروزم با این آهنگ همراهی می کند ....
دریافت
برچسب:
نویسنده: پرنیا عباسیان
تاريخ: شنبه
11 دی
1395 ساعت: 0:04